web
analytics
5 درس زندگی از دختر بی خانمان خیابان 42 | کافه راز
درس زندگی

۵ درس زندگی از دختر بی خانمان خیابان ۴۲

کافه راز : من معمولا زیاد به منهتن نمی روم اما وقتهایی که به آنجا می روم را بسیار دوست می دارم. شلوغی شهر، حضور آدمها، بوق زدن ماشین ها، وجود غذاخورد ها در هر گوشه.

نیویورک هم زمان هم از آدم استقبال می کند و هم تحقیر.

بعداز ظهر یک روز سرد در آپریل بود، آسمان آبی و روشن، صدای هیاهوی خیابان ها مرا ترغیب می کرد که بیرون بروم. درحال قدم زدن در تقاطع خیابان دوم بودم که ، خانم جوانی را دیدم که برروی چمدانی نشسته بود و مقوایی در دست داشت که برروی آن نوشته شده بود که او نیز یکی از ۶۰۰۰۰ انسان بی خانمان است.

بسیار غمگین شدم و در قلبم حس همدردی به وجود آمد، برگشتم و دوباره نوشته اش را خواندم. “اگر نمی توانید چیزی ببخشید، مهربانی و آرزو های خوب هزینه ای ندارد.” با خواندن چنین جمله ی احساسی زیبایی و دیدن این خانم جوان و زیبا قلبم شکست، اما به مسیرم ادامه دادم.

درتمام مدت پیاده روی و عبور از خیابان آمریکاز، پارک اوه و میدان تایمز ذهنم مشغول شده بود. چرا من نایستادم؟ چرا به او پولی ندادم؟ چه چیزی باعث می شود که ما به انسان های بی خانمان جور دیگری نگاه کنیم؟

هوای بسیار سرد و حال پریشان من مرا مجبورکرد که بازگردم و آن دختر را در خیابان دوم پیدا کنم. با خود فکر کردم من هر شب ۲۰۰ دلار هزیته ی هتل می دهم، کمترین کاری که از دستم بر می آید این است که مقداری پول به او بدهم.

با عجله گام برداشتم و به گوشه ی خیابان رسیدم، همانجایی که آن دختر نشسته بود، تابلوی مقوای اش در آغوش داشت و لیوان کاغذی مقابلش قرار داشت.

با هم چشم در چشم شدیم و او لبخندی گرم و مهربان به من زد. من گفتم:”از تابلوتان خوشم می آید.” و اینگونه مکالمه ی ما آغاز شد و من توانستم این ۵ درس زندگی را از دختر بی خانمان خیابان چهل و دوم یاد گرفتم.

۱٫مسئولیت کامل شرایط خود را بر عهده بگیرید.

به دختری که روی چمدان نشسته بود نگاه کردم و با هیجان و نگرانی پرسیدم :”چه اتفاقی افتاد؟ ” اومستقیما متوجه شد که منظور من این است که :”چطور به زندگی در خیابان رسیدی؟” وبه وضوح و بی هیچ احساس ندامتی پاسخ داد :”چندین ماه قبل من زندگی خوبی در فلوریدا داشتم، هفته ای ۱۰۰۰دلار درآمد داشتم. اما مادرم اینجا در نیویورد مریض شد و من به خانه برگشتم. اوضاع بین ما خیلی مناسب نبود، با هم دعوا کردیم و مادرم مرا از خانه بیرون انداخت. اختلافات زیادی میان ما وجود دارد.”

او می توانست به راحتی مادرش را خراب کند و بگوید:”من شغل مناسبم را در فلوریدا رها کردم تا به او که بیمار بود رسیدگی کنم اما او درنهایت مرا از خانه بیرون انداخت. ” اما این کار را نکرد. مادرش را مقصر نشان نداد.

او به سادگی آنچه اتفاق افتاده بود را بیان کرد. “ما با هم تفاوت داریم، مادرم مریض است (که البته از لحن بیانش متوجه شدم که منظور او بیماری روحی و روانی بود و نه بیماری جسمانی) و مرا از خانه بیرون انداخت.” هیچ نمایشنامه ی غم انگیزی نساخت، فقط بیان حقایق. و این منجر به درس بعدی شد که …

۲٫ درخواست کمک از دیگران

او آنقدری مغرور نبود که از دیگران دخواست کمک نکند.” من هیچگاه تا این حد بیچاره نبودم و قرار هم نیست که دوباره به این فلاکت بیفتم. اما درحال حاضر انسان های خوبی که دوست دارند به دیگران کمک کنند در همه جا وجود دارند.”

با خودم فکر کردم : چقدر جالب. اکثریت مردم بیشتر مهربان و مراقب یکدیگر هستند تا برای هم مضر باشند، بیشتر قصد کمک دارند تا قصد آزار و اذیت. هرچه را ببینید همان برایتان اتفاق می افتد، و او خوبی انسان های اطرافش را می دید. به همین دلیل او می توانست …

۳٫ خوش بین بودن

این دختر باوجود وضعیت فلاکت باری که داشت ،خوابیدن در پارک برایانت، شست وشو در دستشویی های عمومی و درخواست پول از غریبه ها،ا بسیار به آینده خوشبین بود. “به زودی زمانی که به فلوریدا برگردم می توانم دوباره روی پاهای خودم بایستم.

می توانم دوباره بر سرکارم برگردم ، آنجا مرا خیلی دوست داشتند و از رفتنم بسیار غمگین بودند. فقط باید به آنجا برگردم.” وقتی که از او پرسیدم چگونه؟ لحظه ای شک نکرد، زیرا او می دانست که چقدر مهم است که آدم…

۴٫ برنامه داشتن

پاسخ او بسیار سریع و مشخص بود. “من فقط ۲۵۰ دلار احتیاج دارم تا بلیط اتوبوس تهیه کنم و به آنجا برگردم. البته پرواز با هواپیما ارزانتر است ،فقط ۷۸ دلار، اما من هیچ کارت شناسایی ندارم. از او نپرسیدم که چرا کارت شناسایی ندارد و اینکه آیا هزینه ی گرفتن کارت شناسایی کمتر از ذخیره ی۲۵۰ دلار نیست؟ اما هدف او مشخص بود. تا چند هفته ی دیگر ۲۵۰ دلار جمع می کرد و به فلوریدا بازمی گشت، جایی که می توانست پیش دوستانش بماند و دوباره به کارش برگردد. درنتیجه او می دانست که باید…

۵٫ قدردان بودن

احتمالا ویژگی برجسته ی این دختر خوشبینی فوق العاده ی او بود. زمانی ما درحال صحبت بودیم چندین نفر چند سکه در لیوان کاغذی او انداختند و هر بار او جوری واکنش نشان می داد که گویی برنده ی لاتاری شده است. با هیجان و صمیمیت می گفت:”متشکرم. شما خیلی مهربان هستید. خدا خیرتان بدهد.

وقتی که می رفتم از اینکه با او صحبت کرده بودم احساس بهتری داشتم. نیمی از مسیر را رفته بودم که بوی خوشمزه ی پیتزای نیویورک سیتی در مشامم پیچید. وارد شدم و دو پیتزا سفارش دادم و به همان خیابان برگشتم.

او مرا با جعبه های پیتزا در دستانم دید و بار دیگر چهره اش پر از شادی شد. گفتم :”این فقط یک پیتزای پنیری است، چیز زیادی نیست.” و احساس کردم که چیز کمی را به او تعارف کرده ام. اما او با خوشحالی و قدرشناسانه گفت:”من اینجا گرسنه نشسته بودم و فکر می کردم که حالا چه باید بکنم. ناگهان تو از راه رسیدی.

کافه راز » شاید بعد از اینهمه، موضوع خاصی در این درس ها وجود داشته باشد. زمانی که با مهربانی، فروتنی، قدردانی و خوش بینی زندگی کنیم و برنامه ی خاصی را دنبال کنیم، شاید، و فقط شاید که اتفاقات خوب مسیرشان را به سمت ما راحتتر پیدا کنند.




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهاد کافه راز
پیشنهاد کافه راز
[quote]کافه راز » چالش های زندگی باعث می شود که محکم و قوی باشیم. روابط، کار،…