web
analytics
تکنیک های مدیریت
رئیس بد

۵ درس خوب از مدیران بد

هرکسی یک تجربه ی اینچنینی داشته است. ممکن است زمانی بوده باشد که در تابستان کار می کردید و رئیستان بدترین شیفت غریق نجاتی استخر را به شما می داد، یا زمانی که شما را مجبور می کردند که شب جشن کریسمس هم سر کار بمانید.

تعداد بسیار زیادی از رئیس های اینچنینی وجود دارند. براساس تحقیقات اخیر که توسط رابرت هوگان، روانشناس و مشاور در زمینه ی مدیریت، که به یک سازمان روانشناسی آمریکایی ارائه شده است ۷۵ درصد از کارمندان رئیس خود را بدترین بخش از شغلشان می دانند.

به عنوان یک جوان بیست و خورده ای ساله در اولین مراحل کاری ، به نظرم بسیار طبیعی است که صحبت از کار یکی از موضوعات مهم در هر مکالمه باشد – تمامی دوستان من هم وضعیتی مشابه با من دارند و این درحالی است که بیشتر تمرکز و انرژی ما صرف کار می شود.

تا به حال همه ی ما با آن یک مورد رئیس خاص مواجه شده ایم. فرد زورگو یا سوء استفاده گر یا عیبجوی سرزنش گر. ما داستان جنگ هایمان را در زمان های استراحت در حیات پشتی برای هم تعریف می کنیم.

اگر شما یکی از معدود انسان های خوشبختی هستید که فقط تجربه ی نوعی از رئیس ها را دارید که طرفدار زمان های استراحت طولانی هستند، بزنید به تخته و به همین کاری که می کنید ادامه دهید شما شانس آورده اید و بهترین سرنوشت را دارید.

اولین تجربه ی کاری من بعد از دانشگاه یک شرایط “غرق شو یا شنا کن” بود که رئیسم سبک مدیریتی بسیار ضعیفی داشت.

زمانی که در یک مصاحبه بعد از فارغ التحصیلی سعی داشتم بسیار دیپلماتیک به نظر برسم، ناگهان متوجه شدم که تمام مدت از این تجربه با عنوان “درس آموزنده” صحبت می کنم، عبارتی که تا به حال در تمام عمرم از آن استفاده نکرده بودم اما حالا به طرز عجیبی معنا دار بود. و البته به همان اندازه هم تلاش می کردم که بیش از اندازه درمورد “درس آموزنده” موعظه نکنم تا آنها احساس ترحم نداشته باشند.

اما اگر این موضوع صریحا بیان نشده باشد باز هم اکثر داستان های دوستان و همکاران من با این عبارت تمام می شوند “من اصلا دوست ندارم مانند آن فرد باشم.” اگر شما دوست ندارید که شبیه به چنین افرادی باشید، بهتر است بدانید که یک رئیس بد هم می تواند به اندازه ی یک رئیس خوب به شما درس هایی یاد بدهد.

۱- فرار کردن از زیر مسئولیت ها

عدم توانایی رئیس من در برقراری ارتباط با افراد و داشتن رفتاری تقریبا تهاجمی باعث شده بود که به خوبی با گروه در ارتباطات نباشد. او معمولا از هر برخوردی با افراد گروهش دوری می کرد و به جز در جلسات، اکثر اوقات خود را در اتاقش حبس می کرد و با هیچ کس صحبت نمی کرد. هر زمانی که به یک نفر توجه می کرد به خاطر سرزنش و نکوهش یکی از همکاران بود و او را به خاطر اشتباهات خودش مقصر می دانست.

درس آموزنده: اگر نخواهید که در آن کار باشید یا اگر علاقه ای به مدیر بودن نداشته باشید، تیم شما این موضوع را خواهد فهمید. درمورد مدیریت و افزایش توانایی گروهتان باید بدانید که یک محیط سالم و دوستانه بسیار تاثیرگذارتر است.

۲- داشتن رفتار ناعادلانه

من دوره ی کاری بسیار خوبی با یکی از مدیرانم داشتم اما فقط به این دلیل که من فرد مورد علاقه ی او بودم. ما با هم برای مدت طولانی نهار می خوردیم، او از من نمی پرسید که آیا زودتر محل کار را ترک کرده ام یا نه، و حتی هنگاه صرف قهوه با هم غیبت می کردیم ، که البته می دانم که رفتاری بسیار غیرحرفه ای است.

این رفتار واضح او برای برخی افراد یک حس کشمکش و منفی در گروه به وجود آورده بود میان کسانی که مورد علاقه ی او بودند و کسانی که با آنها آنجور رفتار نمی شد.

درس آموزنده : ممکن است که من هم فردی را به دیگران ترجیح دهم اما من بسیار محتاط هستم. من می دانم که ممکن است افرادی وجود داشته باشند که من کار کردن با آنها را بیشتر بپسندم اما تمام تلاشم را می کنم که اجازه ندهم این موضوع بر فعالیت های روزانه ، ارزیابی و قضاوت های من تاثیری بگذارد.

۳- تقصیر را گردن دیگران انداختن

من مدیری داشتم که عامدانه خلاصه ای از گزارش های تغییر یافته ای را برای ما ارسال می کرد تا از هرنوع سرزنش و نکوهشی برای خود جلوگیری کند. من و همکارم تصمیم گرفتیم که مدارک را خودمان ثبت کنیم و در نهایت مجبور شدیم که با سرپرست مدیر مستقیما صحبت کنیم تا به آن شرایط رسیدگی کند.

درس آموزنده: از طریق ارائه ی اسناد و مدارک می توانید شغلتان را نجات دهید، و اگر احساس کردید که شرایط نامناسب است می توانید از مدیریت بالاتر درخواست کمک داشته باشید.

۴- عدم توانایی در مدیریت

بی توجهی و بی علاقگی رئیس من به پروژه ها و کارهایی که من انجام می دادم باعث شد متوجه شوم که خودم باید کارهایم را مدیریت کنم. به صورت رسمی و در مدارک او رئیس بود اما در واقع من باید پروژه هایم را سازماندهی می کردم، برای کارهایم مهلت تعیین می کردم و سعی می کردم تا در زمان مشخص کارها را انجام دهم.

درس آموزنده: برخی از سرپرست ها علاقه ای به مدیریت ندارند، شما باید یاد بگیرید که خودتان را مدیریت کنید. حتی گاهی اوقات احتیاج می شود که آنها را هم تا حدودی مدیریت کنید.

۵- نا دیده گرفتن بازخوردها

در اولین سال کاری رئیس من مانند بهترین دوستم بود. من عاشق کارم بودم تا زمانی که من به یک مقام مدیریتی ارتقا پیدا کردم که از لحاظ شخصیتی با من سازگاری نداشت و من برای اولین بار در زندگی با شکست مواجه شدم. رابطه ی ما زمانی از هم پاشیده شد که من از او خواستم به صورت رسمی به من آموزش دهد – او به من گفت که احتیاجی به آموزش ندارم و تمام مدیران در این شرکت فقط  با “انجام کارها” آموزش دیده اند. من احساس کردم که بی ارزش و نادیده گرفته شده ام و دیگر هرگز به او اطمینان نکردم.

درس آموزنده: آن تنها لحظه ای بود که واقعا دوست ندارم هیچ یک از اعضای گروهم آن را تجربه کنند. من تمام تلاشم را کرده ام تا بتوانم نسبت به بازخوردهای کارمندانم پاسخگو و مسئولیت پذیر باشم – من معتقد هستم که احساس معتبر و ارزشمند بودن حاصل مورد توجه بودن و شنیده شدن است.




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهاد کافه راز
پیشنهاد کافه راز
ترجمه شده توسط کافه راز : امکان ندارد که یک وضعیت احساسی و یا یک احساس…