web
analytics
مدیریت ترس : چطور ترس و شکست های خود را مدیریت کنیم ؟ | کافه راز
مدیریت ترس

مدیریت ترس : چطور ترس و شکست های خود را مدیریت کنیم ؟

ترجمه شده توسط کافه راز : “اگر برای هیچ چیز خطر نکنید، بیشتر خطر کرده اید.” – اریکا یانگ

ما نمی توانیم بدون صحبت از احساس ترس، از حضور در دنیای کسب و کار صحبت کنیم. زیرا زمانی که بیاموزیم با وجود ترس هایمان پشرفت کنیم، غیرقابل توقف خواهیم شد.

یکی از اولین سوالاتی که من از مراجعان خود می پرسم این است که “چرا احساس می کنید گیر افتاده اید؟

و ۹۹ درصد مواقع پاسخ این است که آنها می ترسند – ترس از این که شکست بخورند، ترس از این که قضاوت شوند، ترس از این که به اندازه ی کافی خوب نباشند، ترس از اینکه پول کافی نداشته باشند، ترس از اینکه درآمد کافی نداشته باشند؛ ترس از اینکه مشتری کافی نداشته باشند، ترس از شاد بودن و ترس از اینکه درنهایت رویاهایشان به واقعیت بپیوندد.

ترس در لباس های متفاوتی ظاهر می شود و هیچکدام از آنها زیبا نیستند. گاهی اوقات ما اصلا متوجه نمی شویم که مقصر اصلی در عدم توانایی ما برای حرکت به جلو، ترس است.

اگر شکست ها وجود نداشتند هیچ ترسی هم وجود نداشت. برخی از ما به حدی از شروع یک مسیر ترس داریم که حتی کار را شروع هم نمی کنیم. ما هیچ گاه اولین قدم را برنمی داریم و هرگز به خودمان ثابت نمی کنیم که تا چه اندازه می توانیم شجاع و افسانه ای باشم.

  • اما اگر شکست را در یک چارچوب جدید قرار دهیم چه؟
  • اگر یاد بگیریم که هر شرایطی را موقعیتی برای رشد و پیشرفت بدانیم چه؟

شرط می بندم که حتما متعجب می شوید زمانی که متوجه شوید هر خانم موفق در دنیای کسب و کاری را که تحسین می کنید، تا به حال چندین بار شکست خورده است.

جی.کی.رولینگ معروف ترین فردی است که دچار شکست شده است و این نشانه را با غرور با خود حل می کند. اگرچه او در حال حاضر یک میلیاردر خودساخته است، بارها و بارها شکست را تجربه کرده است و شدیدا معتقد است که همین شکست ها او را به زنی که حالا هست تبدیل کرده اند.

او این را پذیرفته است که در یک دوره بزرگترین فرد شکست خورده ای بود که خودش می شناخت. زندگی مشترکش از هم پاشیده بود، پولی نداشت و بیکار بود.

و اگرچه درنهایت توانست با کتاب هری پاتر به موفقیت بزرگی دست پیدا کند، اما نوشته های او پیش از چاپ دوازده بار رد شد.

رولینگ اغلب اوقات در حضور عموم در مورد ترس و شکست صحبت می کند. در واقع او در سال ۲۰۰۸ سخنرانی آغاز سال تحصیلی در دانشگاه هاروارد را برعهده گرفت. کل متن سخنران بسیار امید بخش بود، اما این بخشی است که کاملا من را تحت تاثیرقرار داد:

“شکست به معنای برهنه ساختن موضوعات غیر ضروری است. من از تظاهر به اینکه فردی جدا از آنچه که بودم ، هستم دست برداشتم و تمام انرژی ام را برای اتمام کاری که برایم از همه چیز مهم تر بود متمرکز کردم.

اگر درهر زمینه ی دیگری موفق می شدم، هرگز امکان موفقیت در عرصه ای که واقعا به آن تعلق دارم را پیدا نمی کردم. من آزاد شده بودم، زیرا بزرگترین ترسم را شناخته بودم، و هنوز زنده بودم، و هنوزهم دختری داشتم که واقعا دوستش داشتم و یک دستگاه تایپ قدیمی و یک عالمه ایده در ذهن داشتم.

درنتیجه بدترین شرایط زندگی ام به بنیادی محکم تبدیل شد که روی آن زندگی ام را از نو ساختم.

” ممکن است شما هرگز به اندازه ی من در زندگی شکست نخورید، اما برخی از شکست ها در زندگی اجتناب ناپذیرند. امکان ندارد که بدون هیچ شکستی زندگی کرد، مگر اینکه شدیدا با احتیاط زندگی کنید – که در آن صورت هم باز دچار شکست شده اید.

” شکست به من یک احساس امنیت درونی داد که با گذراندن هیچ آزمونی به دست نیاورده بودم. شکست چیزهایی در مورد خودم به من یاد داد که به هیچ روش دیگری نمی توانستم بیاموزم. من کشف کردم که دارای اراده ی قوی هستم و بیشتر از آنچه فکر می کردم با نظم و انضباط هستم و من همچنین فهمیدم دوستانی دارم که ارزش آنها بسیار بیشتر از یاقوت های قیمتی است.

” این آگاهی که پس از موانع و شکست ها قوی تر و عاقل تر می شوید به این معناست که شما تا همیشه در توانایی های خود برای زنده ماندن امنیت دارید. شما هرگز خودتان را به خوبی نخواهید شناخت و قدرت روابطتان را متوجه نمی شوید تا زمانی که فلاکت و روزهای بد را تجربه نکنید.

این آگاهی موهبتی واقعی است و از آنجا که من به دشواری به آن دست پیدا کردم از تمامی موقعیت های خوبی که به دست آورده ام برای من ارزشمند تر است.

و رولینگ تنها فرد ناموفق معروف نیست.

اپرا از شغل خود به عنوان مجری اخبار بعدازظهر اخراج شد زیرا معتقد بودند که او برای تلویزیون مناسب نیست. زمانی که لیدی گاگا درنهایت قرارداد ضبط آهنگش را امضا کرد، سه ماه بعد اخراج شد. این خانم ها برای مثال هستند. و شما هم نباید خودتان را متفاوت از آنها بدانید.

می توانید تصور کنید که اگر آنها اجازه داده بودند این شکست ها مانع رسیدن آنها به رویاهایشان شود چه اتفاقی می افتاد؟

زمانی که اشتیاق و علاقه ی شدیدی داشته باشید، نمی توانید شکست بخورید. جهان نمی تواند به سادگی هرکسی یا هرچیزی که حاصل از اشتیاق و علاقه شدید باشد را ازبین ببرد. فقط به این خاطر که کاری از یک روش عملی نیست دلیل نمی شود که از روش های دیگر هم عملی نشود.

یک نفس عمیق بکشد و سعی کنید که دوباره به سمت جلو حرکت کنید. و زمانی که دچار تردید شدید به رولینگ و اپرا فکر کنید. من هم خوشحال می شوم که فردی ناموفق خطاب شوم اگر که در گروه آنها قرار بگیرم.

تفاوت میان افراد موفق و دیگران در مدت زمانی است که صرف احساس تاسف برای خود می کنند.” – باربارا کرکوران

شکست بخشی از مسیر رسیدن به موفقیت است. درواقع اگر درکاری شکست نخورید یعنی که هیچ کاری انجام نداده اید. بزرگترین اشتباهی که می بینم کارآفرینان زن انجام می دهند این است که بعد از هر شکست تسلیم می شوند. من درک می کنم، خیلی حس بدی است.

این اصلا جالب نیست که ببینم ایده ای که از نظر ما فوق العاده بوده است بی نتیجه بماند. این که از رویاهای زیبایتان شما را به بیرون پرتاب کنند دردآور است، اما باید دوباره از جا بلند شوید، خاک لباس هایتان را بتکانید و به مسیرتان ادامه دهید.

برای احساسات بد خود محدودیت زمانی بگذارید. به خودتان بگویید من می توان این احساسات را داشته باشم اما فقط برای ۱۵ دقیقه، دوباره بلند می شوم و به فعالیت های خود ادامه می دهم.

بهترین روش برای اینکه خودتان را از احساس ترحم و دلسوزی برای خود نجات دهید این است که کاری مفید و مثبت برای خود یا برای کسب و کارتان انجام دهید. ایده هایتان رد شده اند؟ خود را به یک کافی شاپ دعوت کنید، یک دفترچه بردارید و ایده های جدید تری ارائه دهید.

مشتری رویایی تان را از دست داده اید؟ لباس موردعلاقه اتان را بپوشید، یک وقت برای مانیکور یا سشوار موهایتان بگیرید و با خانم مسئول آرایشگاه مشغول صحبت شوید. درآخر کارت ویزیت خود را فراموش نکنید، شما هیچ وقت نمی دانید که مشتری رویایی بعدیتان چه کسی است.

خطرکردن بسیار مهم است. من فکر می کنم که انجام تحقیقات مهم است اما در نهایت شما باید با توجه به احساسات و غریزه تان عمل کنید، ریسک ها را بپذیرید و نترس باشید.” – آنا وینتور

ساخت مسیر خود به عنوان یک زن کارآفرین نیازمند چیزهای زیادی است و خارج شدن از منطقه ی امنتان در صدر الویت ها قرار دارد. گاهی اوقات منطقه امن احساس بسیار خوبی به انسان می دهد. آسان است، بی خطر است و خب درواقع امن است.

اما آیا می دانید چه چیزی احساسی حتی از این بهتر دارد؟

این که به خودتان ثابت کنید چه قدر فوق العاده خواهید بود زمانی که از منطقه ی امنتان خارج شوید و مرزها و محدودیت هایتان را کنار بزنید. زمانی که کارهایی را عملی می کنید که حتی نمیتوانستید آنها را تصور کنید. زمانی که فراتر از ترس هایتان زندگی کنید و به جای ترسیدن هیجان زده شوید.

زمانی که موقعیت های ترسناک را به شرایطی افسانه ای برای رشد و پیشرفت تبدیل می کنید. زمانی که درنهایت اجازه دهید علایق و اشتیاق هایتان، ترس هایتان را مغلوب کنند.

یکی از ترسناک ترین کارهای خارج از منطقه ی امنی که من انجام دادم این بود که به دنبال رویای اجرای برنامه ی زنده در تلویزیون رفتم. شما حتی با فکر کردن به آن هم عرق می کنید؟ من هم همینطور بودم.

کارهای بسیاری زیادی انجام شد تا من توانستم در نهایت برای دوربین آماده شوم. از اعتراف با صدای بلند که من برای انجام این کار آماده ام، که در اکثر مواقع سخت ترین گام است، گرفته تا استخدام مربی تلویزیونی شخصی و ثبت تمامی مسافرت های خود و درنهایت قدم زدن بر صحنه ی زنده ی تلویزیون. گفته بودم که من در گذشته از پرواز وحشت داشتم؟ حتی از فکر کردن به آن هم خسته می شوم.

اما حاضر نیستم هیچ چیز را تغییر دهم. بی خوابی شب ها، پروازهای مداوم از شهری به شهر دیگر در کمتر از ۲۴ ساعت و احساس مواجهه با ترس هایم. همه آنها ارزش تلاش کردن را داشتند. زمانی که بدانید برای رسیدن به چیزی چقدر سخت تلاش کرده اید، حس موفقیت حتی شیرین تر هم می شود. و زمانی که سپاسگذار باشید از این که در وهله ی اول این موقعیت ها در اختیار شما قرار گرفتند، ترس دیگر در مسیر فرعی قرار می گیرد.

چطور می توانید از فرآیند انجام کار لذت ببرید؟

(حتی زمانی که این فرآیند تا حدودی ترسناک باشد؟) چطور می توانید تمامی بالا و پایین های مسیر را بپذیرید؟ چطور می توانید با زن مدیر جدی درونی تان ارتباط برقرار کنید و با مشت به صورت ترس هایتان بکوبید؟ چطور می توانید هم به لحاظ حرفه ای و هم شخصی زندگی رویایی تان را بسازید؟

باید ترس هایتان را با احساس قدردانی قطع کنید.

تحقیقات نشان داده اند که اگر سبک رفتاری خود را به قدردان بودن تغییر دهیم، می توانیم انرژیمان را منتقل کنیم، میزان شادی و خوشبختی خود را افزایش دهیم و به لحاظ جسمانی سلامت بیشتری داشته باشیم.

زمانی که بر تمامی چیزهایی که به خاطرشان شکرگذار هستیم تمرکز می کنیم، بهترین هدیه ی ممکن را به خودمان می دهیم و خود را از موقعیت های پر از استرس و نگرانی نجات می دهیم.

دورانی که من تصمیم گرفته بودم از شغل تمام وقت خود در شبکه ی تلویزیونی ام تی وی استعفا بدهم، مدام آهنگی را به نام “سمفونی تلخ و شیرین” از Verve می شنیدم که از رادیو پخش می شد. این آهنگ در سال ۱۹۹۷ منتشر شد اما من بنا به دلایلی در سال ۲۰۱۴ بیشتر از همیشه یه آن توجه می کردم.

من عاشق متن آهنگ بودم و اولین بخش آهنگ که هم نوازی چندین ساز همزمان بود اشک به چشمان من می آورد. پس هر زمان که موسیقی “سمفونی تلخ و شیرین” پخش می شد من با دل و جان به آن گوش می دادم.

و آن را به زندگی خود و شرایط فعلی ام ربط می دادم. متن آهنگ زندگی را توضیح می داد که در آن احساس می کنید هیچ قدرتی ندارید، گیر افتاده اید و در زندگی زنجیر شده اید که احساس می کنید متعلق به شما نیست.

آنها درمورد کشمکش میان علاقه ی شدید به فریاد زدن رویاها و اما گیر افتادن در مسیری که باید ادامه داد صحبت می کردند. این آهنگ درمورد این بود که احساس عدم توانایی برای تغییر رفتار خود و حتی شرایط زندگی به دلیل شرایطی که فراتر از کنترل و نظارت شماست.

این آهنگ درمورد آن احساس افسردگی بود که با دیدن گذر زندگی در برابر چشمانتان در حالی که هیچ توانایی برای ایجاد تغییر در آن ندارید به شما دست می دهد. این آهنگ درمورد کشمکش همیشگی میان مسیری است که دوست دارید دنبال کنید و مسیری که مجبور به پذیرفتن آن هستید.

این زندگی من بود. تک تک روزهای زندگی من.

به همان اندازه که تفسیر متن یک آهنگ می تواند نا امید کننده باشد، موسیقی و صدای آن شاد و قدرتمند است. دقیقا مانند یک سمفونی. که از نظر من همین موضوع بود که در ابتدا باعث شد به آن علاقه مند شدم.

من ترانه سرا نیستم، اما حدس می زدم که این کار با هدف انجام شده بود تا حالت دوگانگی احساسی را در افراد ایجاد کند تا چیزی را متوجه شوید.

پس از اینکه متوجه شدم این آهنگ تا چه اندازه به من نزدیک است، آن را دانلود کردم و هر روز صبح درمسیر کار به آن گوش می دادم و با آن می خواندم. این آهنگ به آواز بدون ترس برای من تبدیل شده بود و در تصوراتم روزی که برای آخرین بار از دفتر کارم خارج می شدم، این آهنگ با صدای بلند در اطراف پخش می شد. گویی که من در صحنه ی آخر یک فیلم سینمایی هستم.

جلوتر برویم، در تاریخ ۱۰ اکتبر سال ۲۰۱۴ دقیقا همین صحنه اجرا شد. (البته با این تفاوت که من خودم صدای موسیقی را با آی پادم پخش می کردم.) زمانی که وارد آسانسور شدم، آهنگ را پخش کردم، صدایش را بلند کردم و به طبقات پایین رفتم. یک تاکسی گرفتم و با صدای آهنگ مورد علاقه ام که از همه جا به گوش می رسید از آنجا دور شدم.

آیا زمان آن نرسیده است که با ترس هایتان روبه رو شوید و زندگی را شروع کنید که تمام قدرت و اختیار آن در دستان خودتان باشد؟




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهاد کافه راز
پیشنهاد کافه راز
ترجمه شده توسط کافه راز : شما تنها همین یک فرصت را برای زندگی دارید. آیا…