web
analytics
تجربه های مهاجرت | کافه راز
تجربه مهاجرت

تجربه های مهاجرت

ترجمه شده توسط کافه راز : ۴ درس برای شروع یک کار که من از پدر مهاجرم آموخته ام

پدر و مادر من در سال ۱۹۸۰ به آمریکا مهاجرت کردند زیرا در شهر خودشان جنگ بود. پس از یک شب فرار دلخراش و هفته ها در دریا بودن کسانی که در قایق آنها جان سالم به در بردند به اردوگاه پناهجویی مالزی رفتند، پدر و مادر من در آخر در ایالت ویرجینیا ساکن شدند و در نهایت به تگزاس رفتند، جایی که شنیده بودند موقعیت های کاری فراوانی وجود دارد و من هم در همانجا به دنیا آمدم.

همیشه پدرم را می دیدم که برای تامین خوانواده در چندین شغل مشغول به کار بود. من یاد گرفته بودم که کارآفرینی و کارکردن با علاقه و اشتیاق مهارت هایی برای بقا و زنده ماندن هستند. و اینها استعدادهای ذاتی بودند که پدرم می توانست مطمئن باشد هیچ دزد دریایی یا کمونیستی نمی تواند آن را از من بگیرد.

پدرم همیشه انتظارات بزرگی برای من داشت. آیا تاکنون این تجربه را داشته اید که از نگرانی هایتان برای آینده برای کسانی توضیح دهید که از جنگ جان سالم به در برده اند؟

یکبار که برای جشن کریسمس به خانه رفته بودم هنوز هم درمورد تصمیم راه اندازی آژانس بازاریابی ام مردد بودم. پدرم گفت” تو داری انگلیسی صحبت می کنی. خدای من چه مشکلی پیش آمده؟”

به نظر من به سختی می توان کارآفرینی متخصص تر از پدرم پیدا کرد، پس اجازه دهید با اشاره به برخی از درس های شروع کار برای یک مهاجر که از او آموخته ام یادش را گرامی بدارم. این آموزه ها زمانی که من در ابتدای مسیر راه اندازی شرکت خودم بودم بسیار به من کمک کردند:

۱- ممکن است کسب و کار شما مشخص نباشد.

مادر من در یک پناهگاه ورزشی دولتی دانش آموز بود و آنجا با پدرم آشنا شد که مربی بوکس بود. آنطور که مادرم می گوید دور او همیشه پر از دختر بود زیرا ورزشکار و قوی بود، یک لهجه ی زیبای ویتنامی داشت و بسیار ولخرج بود. او خوش تیپ و بسیار مغرور بود. مادرم او را نادیده می گرفت و او دائما و خستگی ناپذیر به دنبال مادرم بود. زمانی که فرار کرده بودند و هیچ راه بازگشتی نبود که پدرم دیگر لهجه ی تقلبی اش را کنار گذاشت و اسم واقعیش را به مادرم گفت.

کار او در واقع جعل مدارک شناسایی برای افراد فراری بود، دقیقا افرادی مانند خودش. این حقیقت که او توسط دولت استخدام شده بود، یک کار بازاریابی بزرگ بود که هم او را تامین می کرد و هم روابط تجاری برقرار می کرد.

درس آموزنده: چیزی که می فروشید، کاری که انجام می دهید و چیزی که به واسطه ی آن پول در می آورید همیشه مانند هم نیستند. این واقعیت را درک کنید، باید بتوانید تشخص دهید که آیا کاری که درآمدی تولید نمی کند آیا ارزش انجام دادن دارد یا نه.

۲- موقعیت در همه جا وجود دارد.

زمانی که به پناهگاه مهاجران رسیدند، پدر و مادر من مسئولیت تمامی کودکان یتیمی که در قایق آنها زنده مانده بودند را برعهده گرفتند. آنها به تجهیزات و تدارکاتی بیشتر ازآنچه می توانستند داشته باشند احتیاج داشتند، پدرم یک تخته ی چوبی را در جنگل پنهان کرده بود.

او از آن تخته بالا می رفت و از درخت ها میوه می چید اما به جای اینکه مانند مردم دیگر آنها را بخورد، میوه ها را به کنار اسکله می برد و میوه های تازه را می فروخت.

درس آموزنده: با تدبیر بودن به این معنا نیست که به آسانی سرمایه گذاری خود را نسبت به دیگران افزایش دهید. با تدبیر بودن به این معناست که موقعیت ها و فرصت های اطرافت را ببینی، حتی جایی که دیگران فقط یاس و ناامیدی را می بینند.

۳- مشتری ها هرگز به دنبال چیزهای غیرممکن نیستند.

پدر من در بین تمام کارهای دیگری که انجام میداد، یک فرد همه فن حریف بود. او سالن آرایشگاه ها را بازسازی می کرد، خانه ها را تعمیر می کرد و زمانی که آمریکا آمدند به عمویم یاد داده بود که چطور زمین را کاشی کنند. اکثر افرادی که از او می خواستند برای تخمین و ارزیابی به محل آنها برود، ایده های قطعی درمورد چیزی که می خواستند داشتند.

بیشتر کارهایی را که پدرم می پذیرفت کارفرما های دیگر رد می کردند. اما یک مرد مهاجر با چنین رفتاری چطور می تواند خرج خانواده اش را درآورد؟ او به من گفت مشتری ها هیچ وقت درخواستی که غیر ممکن باشد ندارند.

درس آموزنده: اگر واقعا دقت کنید مشتری ها خودشان به شما می گویند که فرصت ها در بازار چه هستند. اما شما باید از دیگران باهوش تر باشید تا بدانید چطور آن کار را انجام دهید و مهمتر از آن چطور از آن سرمایه به دست آورید.

۴- لبخند یک چیز جهانی است.

زبان انگلیسی پدر من هرگز پیشرفت چندانی نداشت، اما این مانع از بیرون رفتن او از محیط امنش نشد. او در دوران اشتغالش یک فروشگاه بزرگ، یک رستوران فروش گربه ماهی و یک پارکینگ داشت که اکثر مشتری های آنها افراد غیر ویتنامی بودند. گاهی من از دفترکار رستوران که هیچ پنجره ای نداشت خسته می شدم و به بیرون می رفتم تا اندکی محیط را جارو و تمیز کنم و با انسان های دیگر صحبت کنم. پدرمن همیشه غذاهایش را با یک لبخند سرو می کرد که معنای آن این بود. “از حمایت و پشتیبانی شما بسیار خوشحالم.”




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهاد کافه راز
پیشنهاد کافه راز
ترجمه شده توسط کافه راز : 15 راهکار برای عملکرد بهتر در هنگام گپ زدن و…